|
گفت : تمومش کن گفتم : کم میارم گفت: من کم آوردم تو هم کم بیار - می خواهد نفرتش را از غریبه سر یک غریب خراب کند گفتم: دوستت دارم گفت: برام مهم نیست گفتم: می میرم گفت: بمیر. برام مهم نیست باورم نشد باز پرسیدم: واقعا" دیگه دوستم نداری گفت: نه! و من دلتنگ گفتم: خداحافظ قطع کرد بوق ممتد و مرگ من آنقدر خسته ام که دیگر قلم در دستهایم جا نمی گیرد من نای نوشتن ندارم من تاب نفس کشیدن ندارم او رفت دلیلی برای ماندن نیست می روم + نوشته شده در 87/04/20 توسط غزل |
" من در کلبه ی فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری. من چون تویی را دارم و تو چون خود را نداری." آشنا سلام! عهد بسته بودم دیگر ننویسم شاید دلت برای لحن تمنایم تنگ شود اما آنقدر از تو و چشمانت گله دارم که برای گفتن اشک کم می آورم پس می نویسم. می دانم، هر چقدر از تو شکایت کنم باز من محکومم. محکوم به ماندن! ولی برای اولین بار می خواهم بنویسم که چرا...؟ هر وقت نوشتم دوستت دارم ندیدی، نخواندی. هر وقت گفتم دوستت دارم تنها گفتی : " من هم همین طور." و هربار دلم بیش از پیش شکست. انگار باید این آرزو را با خود به گور ببرم که برای لحظه ای، با تمام وجود، بی بهانه بگویی دوستم داری. ببخش! همیشه اشک را در چشمانم دیدی،بغض گلویم را حس کردی، لرزش صدایم را شنیدی، سردی دستانم را ، اما هیچ با خود نگفتی دردم چیست؟ هیچ وقت نخواستی بفهمی چه می کشم؟ تنها به چشمان گریانم خندیدی. ببخش گلم، اما این بغض لعنتی امانم را بریده. بگذار بگویم شاید لحظه ای آرام بگیرم. همیشه، درست زمانی که به تکیه گاه نیاز داشتم تنت را از تنم دور کردی، تا دلتنگ شدم تنهایم گذاشتی، تا دلم تنها شد دل از دلم بریدی، تا چشمانم بارانی شدند از رنگ چشمانم خسته شدی، اما باز بهترین بودی. نمی دانم تو را با چه نامی بخوانم. رهگذر که نیستی، ماندگاری. دوست؟ نه، تو دوست هم نیستی. عشق؟ نه، آتش عشق هم خاموشی می گیرد. نمی دانم، اما هر که هستی تنها بهانه ام برای زنده ماندنی، تنها دلیلم برای زندگی و تنها تکیه گاه دلتنگی هایم. شاید تو... این جا فقط منم ، تویی و خدای من وتو. پس بیا صادق باشیم. شاید پایان این نامه من وتو هم به زندگی برسیم. شاید ما خیلی متفاوتیم؛ تو زیبا من زشت، تو آسمانی من زمینی، تو سرد من داغ داغ. اما تو را می فهمم . دلت را حس می کنم. می دانم می توانم به تو تکیه کنم. می دانم می توانی به من تکیه کنی. شاید باور نکنی، من برای خوش بختی ات جان فدا می کنم. ببین، خدای من، خدای تو، به زمان سوگند خورده. پس من وتو به چه شک داریم؟ اگر به خدایت ایمان بیاوری، اگر زمان را باور کنی آن وقت فرق زنده بودن و زندگی را می فهمی. آن وقت به ارزش زندگی،به معجزه ی نفس هایت ایمان می آوری. پس تو را به بزرگی خدایت سوگند می دهم زندگی کن و خدایت را دوست بدار. نزدیکش باش، ثانیه به ثانیه. دوستت دارد. و می دانم تو را بیشتر از من دوست دارد چون دیروزم را، امروزم را، فردایم را با تو در آمیخته. ... اما من شکایت قلبت را پیش او کردم. اول از تو دفاع کرد اما وقتی حرفهایم را شنید، وقتی اشکهایم را دید، وقتی رازی را دانست که حتی تو نمی دانی، گفت که به تو بگویم مواظبم باشی. از دلت شاکی ام، یادت هست آخرین باری که کنارم بودی تعداد بوسه هایم را شمردی. دلم شکست! بوسیدنت را از من دریغ کردی به بهانه ی عادت. من که می دانستم تو به من عادت نمی کنی. تنها من وابسته تر می شوم. دیدی! دیدی عادت نکردی! من که می دانستم دوباره قصد رفتن داری. دوباره از من خسته شدی. دوباره قلب صبورم تنها خواهد شد. می ترسیدی به تو عادت کنم؟ به آغوشت؟ به بوسیدنت؟ می ترسیدی باری روی شانه هایت شوم؟ اما من مدت ها پیش به رنگ چشمانت عادت کرده بودم. منتظر می مانم شاید لحظه ای دلت برای آغوشم تنگ شود. دلم برای صدای نفس هایت، برای عطر تنت، برای گرمای دستانت تنگ شده. اما صبر کنم تا خودت بیایی. دیگر عشق را از چشمانت گدایی نمی کنم. دیگر ساکت می مانم اما اگر گوش کنی فریاد قلبم را می شنوی. آری، سخت است به تمام وجودم شک کنم. اما من به چشمانت شک کردم. این روزها افکاری در ذهنم می آیند و می روند که گاهی به تصمیمم شک می کنم. به عهدی که به تو بستم. به یاد می آوری؟ گفتی پشیمان می شوم. یادت که هست گفتم اگر تو پشیمان نشوی من با تو می مان. چقدر زود پشیمان شدی... شک دارم که با من بودی، که با من می مانی. کاش یاد بگیری مواظب دلی که پیش توست باشی. کاش یاد بگیری با هر کسی همراه نشوی. کاش باز همانی شوی که بودی. اگر مال من باشی مال تو می شوم. شاید آن لحظات کوتاه بودند اما بلندترین شبهایم را به صبح می رسانند. دل شکستن را خوب بلدی اما یادت باشی شاهد لحظه هایمان روزی قاضی بین من وتو خواهد بود.
+ نوشته شده در 87/02/29 توسط غزل |
دوست دارم از تو بنویسم . دوست دارم به تو بگویم که چقدر دوستت دارم مثل حس بازی در کوچه پس کوچه های کودکی، مثل حس نیاز در سجاده ام. ببخش اگر کمم ولی دوستت دارم. می دانم صدایم را نمی شنوی پس می نگارم تا بدانی به اندازه ی دعاهای شبانه ام دوستت دارم... از من نپرس که چقدر دوستت دارم؛ اینجا ، در قلب من، حد و مرزی برای حضور تو نیست. به من نگو که باید بی تو زیستن را تمرین کنم. مگر ماهی بیرون از آب می تواند نفس بکشد؟بگو بگو معنی تمرین چیست؟ بریدن از که را تمرین کنم؟ بریدن از خودم را؟ مگر همیشه نگفتم که تو تمام وجود منی ! از من نپرس چرا پا به پای باران می بارم. گل من، خوب می دانی در نبودت اشک تنها پناه لحظه های بی کسی ست. نگاهت را از چشمانم برندار. مرا از من نگیر. هوای سرد اینجا را دوست ندارم. مرا تنگ در آغوش بگیر که سخت تنهام. باورم کن، دوستت دارم. نمی دانی چه سخت است دلواپسی نگاه ! وقتی از مقابل چشمانم عبور می کنی به خود می بالم. پلکهایم نمی خواهند بر هم بیایند تا حضورت را بیشتر احساس کنند. ای کاش لحظه ای بیشتر می ماندی، اما افسوس که در هیاهوی روزمرگی گم می شوی. ... چه می دانی چه می گویم؟ عهد بسته ام هر کجا که باشی با تو باشم حتی اگر کنارت نباشم. عهد بسته ام با هر که باشی من با تو باشم حتی اگر نباشم. عهد بسته ام با تو باشم تا ابد... نمی دانم، شاید باور نکنی وقتی از تو دورم هوس زیستن بر سر ندارم.
+ نوشته شده در 87/01/29 توسط غزل |
سر کلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفتن را صرف کن؟ گفتم: رفتم..رفتی..رفت ساکت می شدم ، خندیدم ، ولی خنده ام تلخ شد معلم داد می زند:خوب بعد؟؟؟؟؟؟ ادامه بده و من گفتم : رفت...رفت...رفت رفت و دل شکست... رفت و دل برید... رفت و دل مرد.. باز خندیدم. خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است. کارم از گریه گذشته که به آن می خندم ا.ن: زندگی دفتری از خاطره هاست. خاطراتی شیرین- خاطراتی مغشوش خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد... پ.ن: کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ماه را می شود از خاطره ی آب گرفت؟ ت.ن: در راه زندگی ام می روم تا باشم. اگر از رفتن ماندم بدانید راهی نبود... + نوشته شده در 87/01/12 توسط غزل |
امروز بهترین روز زندگیه منه... امروز تولد قشنگ ترین گل دنیاست، تولد تنها کسی که حاضرم به خاطرش همه چی مو بدم. تولد بهترین بهترین بهترین بهترین آدم روی زمین، امروز تولد عشق منه، تولد بهترین دوستم. امروز تولد فرشته کوچولوی منه ... فرشته ای که اگه نباشه، قسم می خورم، منم نیستم. بوس بوس نازنینم؛ تو را به جای همه ی روزگارانی که میزیستم دوست میدارم تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم تورا به جای کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم تورا به خاطر عشق تو را به خاطر یک عمر بی کسی و تنهاییم دوست میدارم تو را به خاطر پاکی و نجابتت دوست میدارم دوست دارم تو را چون دوست داشتن را دوست میدارم... تولدت مبارک گلم، دوستت دارم + نوشته شده در 86/12/26 توسط غزل |
|
| ||||||